سه ماهی می‌شه که فهمیدیم شوهرم سرطان داره. بعد از مریضی اش، شغلش را از دست داده، حالا مخارج درمانش هم به هزینه‌ی خونه اضافه شده. اما پسر بزرگم داره کار میکنه. صاحبکار پسرم هم، خدا خیرش بده، یه خونه بهمون داده که فعلا توش نشستیم. آب و گاز نداره، ولی خب از هیچی که بهتره. البته خونه که نیست. هی …..

 هنوز نتونستم بچه هام را مدرسه ثبت نام کنم. شناسنامه ندارن تا بشه حالا مگه شناسنامه هم بود میشد؟؟ باید هزینش را چیکارمیکردم؟؟؟

دیگه کم‌کم دارم از زندگی می‌برم، حوصله خودم را هم ندارم.. وقتی ‌می‌بینم که شریک زندگیم داره درد می‌کشه و کاری از دستم بر نمی‌یاد، وقتی نگاه بچه‌هام رو به باباشون می‌بینم، وقتی حسرت خوردن بچه‌هامو می‌بینم…

امروز دقیق سی سال میگذره که از مزارشریف اومدیم ایران و این سخت ترین سال زندگیمونه.

 پسرم رضا امسال می‌ره کلاس اول.چقد ذوق و شوق داره. وقتی که میبینمش داره میخنده، خیلی خوشحال میشم.  البته اگه بتونم جایی اسمشو بنویسم.، امیدم به خداست، گرچه که آروم آروم ازاون هم ….. .

ای بابا، تولد رضا را چیکار کنم؟؟؟؟ سه روز دیگه هم تولدشه.اگه امسال هم نتونم براش تولد بگیرم خیلی گناه داره.

بدجور ناامیدم. نمی‌دونم چیکار کنم. یکی از دوستای دخترم یه خیریه رو معرفی کرده. اکسا؟… مسکا؟ نمی‌دونم اسمش چی بود. فردا صبح می‌رم اونجا، ببینم چی می‌شه.

الان که اومدم بیرون، بعد از سه ماه می‌تونم یه نفس راحت بکشم.

بعد از یکم انتظار رفتم توی اتاق مددکاری. اون خانم پشت میز، یه سری سوال میپرسید که دلم نمیخواست جوابش را بدم. اخه برا چی من باید همه زندگیم را براش توضیح بدم. خودش میگفت برا اینه که بتونیم کمکتون کنیم.لازمه. اما من دوست نداشتم. بدبختی را هرچقد هم تعریف کنی، مثل چشیدنش نیست. 

حالا توی دستم یه جعبه است. جعبه ای که میشه باهاش رضا را خوشحال کرد. با یه شماره تلفن و یه نامه.

مداد رنگی ها و ماشین را میدم به رضا، نامه ها و شماره تلفن را هم باید بدم سمیه تا کامل بخونه ببینم چی نوشته. میگفت انگار برای ثبت نامه بچه هاست.

 

 

و در اموالشان حقی برای سائل و محروم است. (سوره‌ی ذاریات آیه‌ی 19)…

نویسنده: محمد مهدی زارع

داوطلب مکسا