دستگاه ویبراتور

کادوی تولد

سه ماهی می‌شه که فهمیدیم شوهرم سرطان داره. بعد از مریضی اش، شغلش را از دست داده، حالا مخارج درمانش هم به هزینه‌ی خونه اضافه شده. اما پسر بزرگم داره کار میکنه. صاحبکار پسرم هم، خدا خیرش بده، یه خونه بهمون داده که فعلا توش نشستیم. آب و گاز نداره، …
,

روزهایی برای زندگی کردن

توی این دوماه اخیر حال پدر هر روز بدتر‌ می‌شه. از روزی که حالش بد شد و بردیمش بیمارستان، تقریبا نتونسته یه وعده غذای درست وحسابی بخوره. دکتر راستین به مریم گفته بود که بیماری به درمان پاسخ نداده. البته نه اینکه درمان کاملا بی‌اثر بوده. ولی یه‌چ…
,

چه دلِ خوشی!!!

وقتی که گوشی تلفنم زنگ خورد، مثل این مدت خوشحال نشدم. پیش خودم گفتم، دوباره خاله ام زنگ زده یا دایی که احوالم را بپرسه. اما خب چاره‌ای نبود. با بی حوصلگی تلفن را برداشتم و دیدم شماره تلفن نا آشناست. الو سلام، بفرمایید .... پای تلفن گفتم ن…
دستگاه ویبراتور
,

خاطرات یک مددکار اجتماعی

چند روز پیش، طبق روال و عادت همیشگی، احوال‌پرسی از بیماران را تلفنی دنبال کردم. بعد از چند بوق، صدای بم و مبهمی را از پشت تلفن شنیدم، چندین بار سیم تلفن را چک کردم و مشکلی نبود. اصلا صدای فرد پشت تلفن را نمی‌شنیدم. صدای مخاطب، اصلا معمولی نبود و حتی…